سلام!
کلی وقته نیومدم اپ کنم .
از اون روزی بگم که سفر دریاییمون آخرش با ۲بار قطع برق توی گمرک و یه معطلی ۳ ساعته توی گرمای بندر جنوب خیلی خستمون کرد و طولانی بودن مسیر بندر تا خونه هم دیگه خسته ترمون کرد...
خب از اتفاقاتی که توی این ا ماه و نیم واسمون افتاد بگم من:توی گمرک بندر مامانم با ابجی بزرگم شهلا و دومادمون محمد اومده بودن استقبالمون که اونام خیلی خسته شده بودن. وقتی اومدم داداش جاسم هم که بعد از ۷ سال دیدمش هم ایران بود.اونقدر خوش میگذشت که نفهمیدم کی ۲ هفته تموم شد و مامانم که قرار بود برای زایمان زن داداشم بره کویت رفت ما موندیم بچه ها! خواهرم پگاه هم که امتحاناتشون شروع شد و رفت.یه هفته بعد از مامانم داداشام جاسم و رامین هم رفتن.من و فاطی و فهد و بچه هام موندیم . هفته بعد از جاسم اینام فرید داداش بزرگم با زن داداشم پسر گلشون که بعد از ۷ سال عمه مون کرد اومدن . هفته بعدش هم محمد دومادمون رفت چون که اقامه کویتش داشت تموم میشد. و ۲شنبه همین هفته هم مامانو بابامو داداش بیژن که قراره دوماد بشه اومدن .الان اونقدر داره خوش میگذره که نمیخوام روزام شب بشه.الانم بچه هام که همیشه خدا بهم چسبیدن پیش مامانمن...
فغلا برای امروز بسته ....
نوشته شده توسط شهگل در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت

این عامر ه! اینارو میذارم واسه عمه اش که اماراته........
الان وقت ندارم .باقیشو بعد میذارم.
نوشته شده توسط شهگل در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
سلاااااااااااااااااااااااااااام!
خیلی خوشحالم!
روز یه شنبه دارم میام ایران . با کشتی میام.چون تا حالا سفر دریایی نداشتم...
نمیدونم چطوریه ؟ اما خدا کنه دریا آروم باشه و اذیت نشیم . اما خب همسری دلش هوس کرده که بره دریانوردی.....
۳ ساله که نرفتم ایران. دلم برا همه تنگ شده!
برا خواهرام و داداشام و بیشتر از همه مامان و بابام!امسال قراره برادرم هم عروسی کنه یعنی قرار بود اما از بدشانسی عموی عروس که دختر خالم هستش فوت کرد و شاید یه کم دیر تر برگذار بشه!
اما مامان گفت :که تو خودتو برا عروسی آماده کن .انشالله میگیریم عروسی رو........................
منم که همه خریدامو چه واسه عروسی و چه برای مسافرت خیلی وقته که آماده کردم.
این شاید آخرین پستی باشه که از شارجه میزنم. از ایران هم اگه وقتی واسمون موند اپ میکنم.
فعلا خداحافظ همه ایروونیهای عزیز باشه!




نوشته شده توسط شهگل در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت
سلام معلم عزیز!
من این روز رو به وجود عزیزت تبریک میگم!
می خوام اسامی همه معلمای کلاس اول تا پیش دانشگاهیم رو بنویسم.شاید هیشکی حوصله اشو نداشته باشه که بخونه اما من واسه خودم این پستو زدم...
می خوام بنویسم که اقای خالد نوری معلم کلاس اولم بود و از اهل بود و یه کم تپل بود و عینکی و از بالای عینکش همیشه ماهارو میپایید و فکر میکنم که سرباز معلم بود چون حالا اتوبوس داره و همیشه مسافرای ترمینال اهل شیراز رو میبره!اما کتکایی که به بچه ها میزد رو هیچ وقت یادم نمیره.مجبورشون میکرد که جوراباشونو خیس کنن و بخوابن روی نیمکت با چوبی که از نقشه جغرافیایی دیواری میکشید انچنان کتکی میزدشون که دل سنگ کباب میشد اما من هیچ تجربه ای ندارما!!!جدی میگم من درس خون و مودب بودم.که هنوزم که بعضی وقتا مامان یا بابامو یه جایی میبینه سراغمو میگیره...
معلم کلاس دومم هم اقای افشین صفری بود! یه جوون قد بلند و لاغر که وقتی توی حیات مدرسه وایمیساد تا مسواک بزنه ما از تو راه مدرسه سرشو از بالای دیوار میدیدیم.(چون ما توی یه روستای کوچیک بودیم برای همه کالاسای اول تا پنجم ابتدایی و همه دخترا و پسرا که همگی فقط ۱۸ تا بودیم فقط یه معلم داشتیم و معلممون رو هم از شهرستان میفرستادن و یه اتاق توی همون مدرسه رو بهش اختصاص میدادن که اتاق کوچیکی هم کنارش بود به عنوان اشپز خونه...)اقای صفری با اینکه سنی نداشت و سرباز معلم بود اما خیلی ازش میترسیم همه تکالیفمون رو خوش خط و مرتب می خواست.اما خب همه مردم ده مون دوسش داشتن و فکر میکنم وضعشونم خوب بود چون یه موتور قرمز قشنگ داشت که اسمشو یادم نیست و همیشه باهاش روزای ۵ شنبه میرفت خونه خودشون توی شهرستان و روز شنبه برمیگشت.حالا هم یه مغازه پارچه فروشی داره توی خیابون ۲۲ بهمن شهرستان لامرد.که بعدها که توی دبیرستان شبانه روزی خدیجه کبرای توی همون شهرستان درس می خوندم هر وقت میرفتم توی سطح شهر یه سری هم به ایشون میزدم و عرض ادبی میکردم و رد میشدم.کلاس سوم هم ایشون معلمم بودند...
کلاس چهارم رو یه اقایی به اسم برغش که اسم کوچیکشو یادم نیست و چون هیچ وقت خودش توی روستامون راحت نبود ما هم باهاش خاطره جالب نداریم.که اون سال رو اموزش و پرورش لطف کردن و ۲ تا معلم برای همه بچه های اول تا پنجم دخترونه و پسرونه روستامون فرستادن که اقای برغش معلم ما یعنی کلاس چهارم پنجم و دوم بود و اقای قنبری معلم کلاس اول و سوم و پنجم...
معلم کلاس پهم اقای سید کاظم حسینی بود و معلم خوبی بود که خاطره های زیادی رو باهاش داریم که وقت نوشتنشو ندارم.اما اون قدر خودشو با مردم روستامون صممی کرده بود که تا ۸ سال بعدشم موند توی روستامون....
بعدش که برای ادامه تصیل توی مدرسه راهنمایی مجبور شدم برم شهرستان لامرد و خوابگاه شبانه روزی سمیه که معلم علومم:اقای ابراهیم صفر پور ــــــ تاریخ جغرافی و اجتماعی :اقای عامری ــــــــ ورزش:خانم دانشورـــــــ عربی:خانم عطایی ــــــــ دینی و قران: خانم سوسن بشکاری که چون سرپرستمونم بود خیلی خیلی برامون زحمت کشید و خیلی خاطره دارم ازش ـــــــ ریاضیات :اقای باقری ــــــــ
و دبیرستان هم با اینکه خیلی از اون روزا نگذشته اما بیش از اندازه دلم واسه همه اونایی که توی اون روزا باهاشون در ارتباط بودم تنگ شده .شاید یه روز حوصله داشتم و نشستم همه خاطراتمو توی دبیرستان شبانه روزی خدیجه کبری نوشتم .اما از بین معلماش دلم واسه خانم یلدا خانی بیشتر از همه تنگ شده . معلم ادبیاتمون که یه دنیا مهربونی داشت.....
نوشته شده توسط شهگل در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
ای دوست!شکر بهتر یا آن که شکر سازد؟ خوبی قمر بهتر یا آن که قمر سازد؟
ای باغ ! تویی بهتر یا گلشن و گل در تو؟ یا آنکه برآرد گل صد نرگس تر سازد؟
ای عقل ! تو به باشی در دانش و بینش یا آنکه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد؟
بیخود شده آنم.سرگشته و حیرانم! گاهیم بسوزد پر.گاهی سر و پا سازد!
دریای دل از لطفش پر خسرو .پر شیرین! وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد!
آن جمله گهرها را اندر شکند در عشق وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد!
«مولوی»

مرده بدم زنده شدم. گریه بدم خنده شدم. دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم .
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم.
گفت که: تو کشته نه ای!در طرب آغشته نه ای! پیش رخ زنده کنش.کشته و افکنده شدم .
گفت که: شیخی و سری.پیشرو و راهبری! شیخ نی ام! امر تو را بنده شدم.
گفت که:با بال و پری! من پر و بالت ندهم! در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم.
گفت مرا: دولت تو راه مرو رنجه مشو زان که من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم.
گفت مرا:عشق کهن از بر ما نقل مکن. گفتم:آری نکنم.ساکن و باشنده شدم.
چشمه خورشید تویی!سایه گه بید منم چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم.واشد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم.دشمن این ژنده شدم.
شکر کند چرخ فلک.ازملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم.
شکر کند عارف حق.کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم.
«مولوی»
نوشته شده توسط شهگل در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت
سلام!
خوبین؟خوشین؟
امیدوارم که همین طور باشین!
من که با سپاس خدای بزرگ خوبم.می خوام از ۱۳ به درمون بگم که خیلی خوش گذشت...
ما دیروز که ۱۳ بود رفتیم پارک زعبیل دبی که گفته بودند همه ایروونیها اونجا جمع میشن و واقعا هم که چه جمع شدنی بود .تقریبا شاید ۶۰۰ یا ۷۰۰ یا شایدم بیشتر ایروونی اونجا بودند که بگم ماشالله بترکه چش حسود!ما نزدیکای ظهر رسیدیم اونجا اما اونقدر شلوغ بود که بزور جایی گیر آوردیم و نشستیم . البته اون پارک خیلی بزرگ بود و بعد از ظهر بود که دیدیم یه جایی از اون پارک داره شلوغ تر میشه و ما هم رفتیم همون جا نزدیکای سن نشستیم که گفتن قراره امشب چندتا از خواننده ها بیان و خلاصه اینکه شب شد و ما تونستیم عارف و گروه بلاک کتس و شهرام شبپره رو خانم لیلا فروهر رو از نزدیک ببینیم ...واقعا خیلی خوش گذشت و جای همه ایروونیهای عزیزمون خالی بود تا از نزدیک بهترین هنرمنداشون رو ببین...ومتاسفانه ما به خاطر اینکه کوچولوهام خوابشون می اومد و خیلی بیقراری می کردن مجبور شدیم بعد از اینکه لیلا ترانه هاشو خوند برگردیم خونه اما من که هیچ وقت اون همه ایرونیی رو غیر از توی راهپیمایی ها یه جا ندیده بودم...
امیدوارم همه شماها هم سال آینده این فرصت گیرتون بیاد که بتونین بیاین اینجا تعطیلاتو مخصوصا ۱۳ رو با هم باشیم و خوش بگذرونیم...

نوشته شده توسط شهگل در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
سال ۱۳۷۸ رو به همه ایرونیهای عزیز تبریک میگم و امیدوارم تو این سال و سالهای بعدش دلاتون شاد و لباتون خندون باشه و چون همه دوست دارن به عشق برسن براتون سالی عاشقونه رو آرزو دارم و امید دارم که به عشقی واقعی برسین.....................................................
نوشته شده توسط شهگل در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت






آن روزها رفتند.......
آن روزها یی که زیبا بوذند! آن روزهای قشنگ با بهترین و زیباترین وجه سپری شدند.با اشکها و لبخندهاش با مرارت و حلاوتهاش.......
همیشه میگیم«ای کاش الان زمان متوقف میشد!» همیشه آرزوهامون محال و غیر ممکنه.همیشه توقعاتمون از زندگی بالاست و هیچ وقت سعی نمی کنیم به اندازه وجود و سعی خودمون خواسته و ارزو داشته باشیم به همون اندازه که توانایی قبول پیشامدهای اون خواسته روداریم!!!!!!!!!!!!!!!!
اون قدر خدای مهربونمون جمیل و کریمه که با دمیدنه به خاک همه زیباییها رو به ما داد.اگه ما اندکی به خودمون بنگریم متوجه میشیم که تمامی هستی و وجودمون زیباست!
دوستای گلم !
دلم برای تک تک تون تنگ شده.....خیلی زیاد.دلم برای اون روزایی که بهترین روزهای زندگیم بودند!
دلم برای همه اون شش سالی که با شما بودم.برای نسرین و وجیهه و راضیه و صدیقه و طیبه کریمزاد و خدیجه وسارا وعاطفه و کبری نعیمی و معصومه ایارده و معصومه خسته و رقیه و لیلا و فرزانه و حمیده فاگمه کریمی و معصومه دلاور و نسرین شهدوست وسمیه کولک و دختر خاله عزیزم پروین و خواهر گلم پگاه و ..................................................................................................................................
خیلی زیاد دلم براتون تنگ شده!





روزگاری انسان سروپا وجدان بود!
به صفای گل سرخ گلدان
و به نرمی یک شبنم اشک.
پا به پای تپش خوبیها
چو یک زارع عشق
هر کجا خوبی دید
دل خود آن جا کشت!
روزگاری انسان سر وپا بستان بود!
«نظام الدین مقدسی»


















نوشته شده توسط شهگل در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
پائولو در کتاب بریدا می گوید:
«خداوندا! 
ما انسانیم و عظمت خود را نمی شناسیم.فروتنی طلب خواسته هامان را به ما عطا کن چرا که هیچ آرزویی پوچ و هیچ تمنایی بیهوده نیست.هر کس می داند چگونه روحش را تغذیه کند.شهامت نیل به آرزوهامان را همچون جرعه هایی از چشمه ابدی فرزانگی ات به ما ارزانی دار .
خداوندا!
تنها با پذیرفتن ارزوهامان است که می توانیم بفهمیم کیستیم.»
«خداوندا!
کاری کن تا بفهمم هر رخ داد نیکی که در زندگی ام روی می دهد
به خاطر آن است که سزاوارش هستم.
کاری کن تا درک کنم چیزی که مرا به جستجوی تو وا می دارددر حقیقت همان نیرویی است که قدیسان را به جنبش وا داشته است و تردیدهایی که دارم همان تردیدهایی هستند که قدیسان داشته اند و ضعف هایی که احساس می کنم همان ضعف هایی هستند که قدیسان احساس می کرده اند.
خداوندا!
کاری کن تا آن اندازه فروتن باشم تا بپذیرم که با دیگران تفاوت ندارم!»

نوشته شده توسط شهگل در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت
بچه که بودم
اندازه عشق را
تا عدد ده می شناختم.
وقتی می گفتی:
چقدر مرا دوست داری؟
می گفتم:هفت تا و یا هشت تاو
بالاخره همه انگشت هایم را در مقابل صورتت می گرفتم
به علامت اینکه
تو را ده تا دوست دارم و
بلند می گفتم :ده تا!
بزرگتر که شدم و
نوشتن تا صد را یاد گرفتم وقتی پرسیدی:
مرا چندتا دوست داری؟
من فکرمی کردم
از صدتا بیشتر وجود ندارد.
خیلی محکم گفتم:
صدتا!
صدتا!
وقتی کمی قد کشیدم
معلم به من نوشتن تا هزار را یاد داد!
تو آمدی به خانه و گفتی:
مرا چندتا دوست داری؟
گفتم:هزار بار تو را دوست دارم!
کم کم فهمیدموقتی از صد بالاتر شد
صدها عدد هم پیدا می شود.
از هزار بالاتر هم هست!
آمدی به خانه و من به تو گفتم:
«هزار!هزار!»
«هزاران بار تو را دوست دارم!»
وقتی اعداد را بیشتر شناختم
بهتر دیدم برای همیشه به تو بگویم:
بی عدد و بینهایت
تو را دوست دارم!
نوشته شده توسط شهگل در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
و زنی که شیرخاره ای را در آغوش داشت گفت:با ما از کودکان سخن بگوی!
و او به پاسخ گفت:کودکانتان کودکان شما نیستند.آنان پسران و دختران اشتیاقی هستند که زندگی به خویش دارد.
آنان با میانجی شما می آیند نه از شما و گرچه با شما هستند از آن شما نیستند!
رواست که مهر خود را به ایشان دمید اما اندیشه هایتان را نه که ایشان اندیشه های خود دارند.

رواست که شما تن هایشان را سامان دهید اما روانهایشان را نه که روانهایشان در خانه فردا سامان گیرد.شما کمانهایی هستید که کودکانتان از آنها بگونه تیرهایی زنده به پیش پرتاب می شود.
کمانگیر نشانه را بر جاده جاودانگی می نگرد و با قدرت خویش شما را فرا می نماید تا تیرهایش تیزتاز به دوردست پرتاب شود!
کتاب پیامبر «جبران خلیل جبران»
نوشته شده توسط شهگل در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت
این آدرس وبلاگ دیگه منه...
اینم خیلی قشنگه!
حتما یه سر برین.
نوشته شده توسط شهگل در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
آنگاه که عشق شما را فرا میخواند به دنبالش روان میگردید اگر چه گذرگاه هایش دهشتناک و پر نشیب باشد.
و چون بالهایش شما را در بر گیرد به او تن سپارید.اگرچه شمشیر پنهان در میان پرهایش شما را زخمناک کند.
و آنگاه که با شما سخن میگوید او را باور دارید.اگرچه آوایش رویاهایتان را بر آشوبد.هم بدان سان که باد باغ را ویران سازد.زیرا عشق همچنان که تاج بر سرتان مینهد شما را به صلیب نیز خواهد کشید و هم بدان سان که کارش رویاندن شماست به پیرایش شما نیز خواهد پرداخت...
بسان ساقه های گندم شما را ور آغوش خویش فراهم کشد.تا شما را برهنه سازد شما را در هم میکوبد.تا پوسته ها را از شما دور سازد شما را میبیزد.
تا سپیدی شما را میساید و تا نرمش شما را ورز میدهد.
این همه را عشق به شما خواهد کرد!باشد که رازهای دل خویش را دریابید.ودر آن دریافت لختی از دل زندگی شوید.
اما اگر در هراس خویش تنها به دنبال رامش و شادی عشق بودید عشق جز خودش چیزی را ارزانی نمی دارد و جز از خودش چیزی نمی ستاند.
هنگامی که عشق میورزید روا نیست بگویید«خدا در قلب من است!»بهتر آن است که بگویید«من در قلب خدا جای دارم!»
«از کتاب پیامبر جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط شهگل در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
ان سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست
هر کجا هست خدایا !به سلامت دارش...

نوشته شده توسط شهگل در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت

سلام عزیزانم!
مری کریسمس!
امیدوارم سال ۲۰۰۸ سالیپر برکت و پر از شادی باشه...و همه مشکلات همه ادما توی این سال حل شه!
ان شاالله...
نوشته شده توسط شهگل در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت
دیشب به خود گفتم:شعور یک گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آید.
از بهاری می آید که فرا می رسد.
گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد. به روزهایی می اندیشد که می آید....
اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد امد چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر چه می خواهیم دست یابیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط شهگل در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم؟ نمی دانم!
من از اینجا چه می خواهم؟نمی دانم!
امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست!
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می مانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر میفشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم.
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت!
نوشته شده توسط شهگل در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت


شب نجوایی عجیب دارد.احساس میکنم الفبای شب با روز متفاوت است!
در روز فریاد نوعی اعتراض است و نگاه نوعی انتقام.
اما در سیاهی شب بی اختیار اعتراضمان را در هاله ای از سکوت بیان میکنیم و نگاه نیز سودمند نیست!
شب برای درددل کردن و حرف زدن شفاف تر است.گویی احساس میکنی خطوط مخابراتی حساس تر است و در کوتاه ترین زمان پیامت را به مقصد می رساند.
در میان سکوت شب الهامی است که من وترا به تامل وا می دارد که اگر همراهیش کنیم بی اختیار ذهنمان پر می شود!
نوشته شده توسط شهگل در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 20:28 موضوع | لینک ثابت
در استانه عشق امید تجلی احساس را بر دیباچه دل نقش میزند....
سینه دفی شده که دست بیدادگر دل به لرزه در می اوردش اسمان خویش را به رسم دوست داشتن بر پهنه نیلگون دریا می گستراند.
تو نیز دیدار جاودانه دل را به خاطر بسپار و غنچه عشق را پاس دار.......
نوشته شده توسط شهگل در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
سلام شکوه جان!
ممنونم که منو لینک کردی.
اما ادرسی که داده بودی اشتباه بود .باز نشد وبلاگت .
خواهش میکنم ادرستو دوباره برام بذار ....
راجع به این عکسا هم نمی دونم چیکار کنم...یعنی باید از اینجا ورش دارم؟
نوشته شده توسط شهگل در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت

خواهش میکنم برام نظرتون رو بذارین!
و باهام تبادل لینک کنید.
نوشته شده توسط شهگل در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت

خدا
نه برای خورشید و نه برای زمین
بلکه برای گلهایی که برایمان می فرستد
منتظر پاسخ است!
نوشته شده توسط شهگل در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


امشب به اسمان دلم سفر میکنم.دفتر اسمان را ورق میزنم و از کنار تک تک ستاره ها ارام گذر میکنم.امشب به اسمان دلم سفر میکنم و کنار ستاره ها امیدی دوباره می یابم....
گاهی خوب است از اسمان باران ببارد.....برف ببارد......
گاهی خوب است اسمان صاف باشدوافتاب بتابد.اما ای کاش اسمان دل مردم همیشه صاف باشد و تنها افتاب را به خود ببیند!
نوشته شده توسط شهگل در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت

با تو میتوان تا بیکران عشق پرواز کرد!
با تو میتوان سخاوت ابرها و مهربانی خورشید را فهمید!
با تو میتوان خستگی شانه های دریا را فهمید!
با تو میتوان شط محبت را در دستهای تو جاری دید!
در لابه لای چین و شکن های صورتت میتوان عشق را دوست داشتن را به نظاره نشست!
میتوان در چشمهای پر مهر تو دید که طرح زندگی را در قالبهای طلایی زده ای!
"تا ابد دوستت دارم"

نوشته شده توسط شهگل در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت
هر پلک زدن مرگ یک لحظه است.و مژه ها سوگوارانی سیاهپوش در ماتم قتل عام لحظه ها اند!
نوشته شده توسط شهگل در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من دختری از کویر عاطفه ام!
اسمم شبیه به شهگله اما این اسم مستعارمه!
متاهلم و دوتا پسر ناز دارم،و با خونواده ام توی یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس زندگی میکنم!
این وبلاگ رو هم برای دل دلتنگ ایرانم ساختم!
امیدوارم این شعار همه شما دوستان عزیز ایرانی ام باشه!
"چو ایران مباد تن من مباد!"
فهرست اصلی
دوستان
بازي هاي مورد علاقه my sons
yahoo
google
عشق جاويدان
به وبلاك ارسبارانيان خوش امديد!
بجه هاي باريس كوجولو
عاشق تنها
بسر اسمان
عشق جاودان
مجله خانواده سبز
دفتر خاطرات روزهاي تنهايي من
طلوع كل ياس
معصوم تر از كل و تنها تر از هميشه
زيباي عزيز
هر عكسي بخواي برات ميذارم!
دلم تنكه
دانشجويان ازاديخواه
سرزمين رويايي
detangihaye ghazal
خونه عمو
حرير رويا
نوشته هاي خانم ماربل
gilass خانومي هستم.
ستاره جون!
ارين و مامانيش
يه كليك كن بيا تو!مطمئن باش ضرر نمي كني.
gitar جون
محفل دوست
yadegarihaye ايداي عزيز
زنك تفريح من
عاشقانه دوست داشتن
تقديم به تك ستاره قلبم .....
برترين كالا
هر جي بخواي.......
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY